تبلیغات
< Tafresh uni guys - خاطرات یک نوعروس!
T.U.G
داغ کن - کلوب دات کام

خاطرات یک نوعروس!

پنجشنبه 18 آذر 1389 12:37 ب.ظ

نویسنده : عاطفه چوپانی

دوشنبه


الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدیدمستقر شدیم

خیلی سرگرم کننده است که واسه ریچارد آشپزی کنم امروز میخوام یه جور کیک درست کنم

که تودستوراتش نوشته 12 تخم مرغ راجدا جدا میزنیم واسه همین من کاسه به اندازه کافی

نداشتم ومجبورشدم کاسه قرض بگیرم ت ابتونم تخم مرغ ها رو توش بزنم


سه شنبه


ما تصمیم گرفتیم واسه شام سالاد میوه بخوریم در روش تهیه اون نوشته شده بود

بدون پوشش سرو شود (لباس) خوب من هم این دستوررو انجام دادم ولی ریچارد یکی ازدوستاشو

واسه شام آورده بود خونمون نمیدونم چرا هر دوتاشون وقتی داشتم واسشون سالاد سرو میکردم

عجیب وشگفت زده به من نگاه میکردن (بدون پوشش درلغت آشپزی یعنی بدون سس)


چهارشنبه


من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستورغذایی پیداکردم واسه این کار که میگفت

قبل ازدم کردن برنج کاملا شستشو کنین پس من آبگرمن روراه اندازی کردم و یه حموم حسابی کردم

قبل ازاینکه برنج رو دم کنم

ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت


پنج شنبه


باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسش سالاد درست کنم خوب من هم یه دستور

جدید روامتحان کردم

توی دستورش گفته بود مواد لازم راتهیه کنید وآنها روروی یه ردیف کاهو پخش کنین

و بذارید یک ساعت بمونه قبل ازاینکه اونو بخورید

خوب منم کلی گشتم تایه باغچه پیداکردم و سالادمو روی کاهوهایی که اونجا بود پخش وپرا کردم

و فقط مجبورشدم یه ساعت اونجا وایستم تایه سگی نیاداونو بخوره

ریچارد اومد اون ازم پرسید که حالم خوبه ؟؟ نمیدونم چرا ؟ عجیبه!!حتما تو کارش خیلی استرس داشته

باید سعی کنم یه کمی دلداریش بدم


جمعه


امروز یه دستور غذایی راحت پیداکردم نوشته بود همه مواد لازم رو توی کاسه بریزو بزن به چاک

(درغذامخلوط کردن به زبان عامیانه بزن به چاک)

خوب منم ریختم توکاسه و رفتم خونه مامانم ولی فکر کنم دستوراشتباه بود

چون وقتی برگشتم خونه مواد همونجوری که ریخته بودمشون توی کاسه مونده بودن


شنبه


ریچارد امروز رفت مغازه ویه مرغ خرید و از من خواست که واسه مراسم روز یکشنبه

اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری میشه تن یه مرغ لباس کرد

وآمادش کرد.قبلا به این نکته تو مزرعمون توجه نکرده بودم

ولی بلاخره یه لباس قدیمی عروسک پیداکردم با کفشهای خوشگلش...

وای من فکرمیکنم مرغه خیلی خوشگل شده بود

وقتی ریچار دمرغ رودید اول شروع کرد ت اشماره 10 شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود

حتما به خاطر شغلشه یا توقع داشته مرغه واسش برقصه

وقتی ازش پرسیدم عزیزم اتفاقی افتاده شروع کرد به گریه و زاری وهی داد میزد

آخه چرامن ؟چرا من؟هوووم حتما به خاطر استرس کارشه میدونم



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: خاطرات یک نوعروس! ، طنز ،
آخرین ویرایش: - -



داغ کن - کلوب دات کام

Google Pagerank, SEO tools